خانه
• انگلیسی به فارسی
• آلمانی به فارسی
• فرانسه به فارسی
• ترکی استانبولی به فارسی
★ دانلود اپلیکیشن
صرف فعل
درباره ما
تماس با ما
☰
1 . تناوب
2 . بسامد (فیزیک)
[اسم]
frequency
/ˈfrikwənsi/
غیرقابل شمارش
مشاهده در دیکشنری تصویری
1
تناوب
تکرار
معادل ها در دیکشنری فارسی:
بسامدی
1.The frequency of cancer-related deaths near the factory is being investigated.
1. تناوب مرگهای ناشی از سرطان در نزدیکی آن کارخانه، مورد بررسی قرار گرفته است.
2.The frequency of fatal accidents has gone down.
2. تناوب تصادفات مرگبار کاهش یافته است.
2
بسامد (فیزیک)
فرکانس
معادل ها در دیکشنری فارسی:
بسامد
فرکانس
high-frequency sounds
صداهای فرکانس بالا
تصاویر
کلمات نزدیک
freon
frenzy
frenzied
frenetic
frenchwoman
frequent
frequent flyer
frequently
fresco
fresh
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان