خانه
• انگلیسی به فارسی
• آلمانی به فارسی
• فرانسه به فارسی
• ترکی استانبولی به فارسی
★ دانلود اپلیکیشن
صرف فعل
درباره ما
تماس با ما
☰
1 . باز کردن (چیزی از دور چیزی)
2 . تمدد اعصاب کردن
[فعل]
to unwind
/ˌʌnˈwaɪnd/
فعل گذرا
[گذشته: unwound]
[گذشته: unwound]
[گذشته کامل: unwound]
مشاهده در دیکشنری تصویری
صرف فعل
1
باز کردن (چیزی از دور چیزی)
1.He unwound his scarf from his neck.
1. او شال گردن را از گردنش باز کرد.
to unwind a ball of string
کلاف را باز کردن
2
تمدد اعصاب کردن
استراحت کردن
معادل ها در دیکشنری فارسی:
آرامیدن
آسودن
مترادف و متضاد
relax
wind down
1.Music helps me unwind after a busy day.
1. موسیقی به من کمک میکند بعد از یک روز پرمشغله تمدد اعصاب کنم.
تصاویر
کلمات نزدیک در دیکشنری تصویری
unwillingness
unwillingly
unwilling
unwilled
unwieldy
unwire
unwise
unwisely
unwiseness
unwished
کلمات نزدیک
unwillingness
unwillingly
unwilling
unwieldy
unwholesome
unwise
unwisely
unwitting
unwittingly
unworkable
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان