1 . بازداشت کردن 2 . درک کردن
[فعل]

to apprehend

/ˌæprɪˈhɛnd/
فعل گذرا
[گذشته: apprehended] [گذشته: apprehended] [گذشته کامل: apprehended]
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 بازداشت کردن دستگیر کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: بازداشت کردن
مترادف و متضاد arrest capture catch seize
  • 1.The criminal was apprehended at the scene.
    1. مجرم در صحنه (جرم) دستگیر شد.
  • 2.The thieves were quickly apprehended.
    2. سارقان، سریعا بازداشت شدند.

2 درک کردن فهمیدن

مترادف و متضاد comprehend understand
  • 1.Apprehending math and science is difficult for this student.
    1. فهمیدن ریاضی و علوم برای این دانش‌آموز دشوار است.
to apprehend the concepts of philosophy
درک کردن مفاهیم فلسفه
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان