1 . روز 2 . دوره
[اسم]

day

/deɪ/
قابل شمارش
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 روز

معادل ها در دیکشنری فارسی: یوم روز
مترادف و متضاد daylight daytime evening night
  • 1.He runs five miles every day.
    1. او هر روز پنج مایل می‌دود.
  • 2.He was last seen alive five days ago.
    2. او آخرین بار پنج روز پیش زنده دیده شده بود.
  • 3.January has 31 days.
    3. (ماه) ژانویه 31 روز دارد.
in a few days
تا چند روز دیگر
  • I'll be seeing Pat in a few days.
    من تا چند روز دیگر "پت" را می‌بینم.
the day before yesterday
پریروز
  • They left the day before yesterday.
    آنها پریروز رفتند.
the day after tomorrow
پس‌فردا
  • We're meeting the day after tomorrow.
    ما پس‌فردا همدیگر را می‌بینیم.
a day
در روز
  • Take the medicine three times a day.
    این دارو را سه بار در روز مصرف کنید.
all day long
تمام روز/کل روز
  • I could sit and watch the river all day long.
    من می‌توانم کل روز بنشینم و رودخانه را تماشا کنم.
during the day
در طول روز
  • Most people work during the day and sleep at night .
    بیشتر مردم طی روز کار می‌کنند و شب می‌خوابند.
by day
در روز/روزها
  • Nocturnal animals sleep by day and hunt by night.
    حیوانات شب‌زی در روز [روزها] می‌خوابند و در شب [شب‌ها] شکار می‌کنند.
working day
روز کاری
  • a seven-hour working day
    یک روز کاری هفت‌ساعته
every/each day
هر روز/همه‌روزه
  • The museum is open to visitors every day.
    موزه هر روز برای بازدیدکنندگان باز است.
the next/the following day
روز بعد
  • The story was in the newspaper the following day.
    آن داستان روز بعد در روزنامه بود.
the previous day
روز قبل/دیروز
  • I had been to the doctor the previous day.
    من روز قبل به دکتر مراجعه کرده بودم.
to have a nice/good day
روز خوب/خوش داشتن
  • Have a nice day.
    روز خوبی داشته باشید.
day by day
روز به روز
  • Day by day his condition improved.
    روز به روز، وضعیتش بهبود یافت.
کاربرد واژه day به معنای روز
واژه day به معنای روز به یک دوره بیست و چهار ساعته کامل گفته می‌شود. مثلا:
".I saw Tom three days ago" (من سه روز پیش "تام" را دیدم.)
واژه day در کاربردی دیگر به بازه‌ای زمانی اطلاق می‌شود که از طلوع آفتاب تا غروب آفتاب ادامه دارد و به بازه‌ای گفته می‌شود که هوا در آن روشن است. مثلا:
".I could sit and watch the river all day long" (من می‌توانم تمام روز بنشینم و رودخانه را تماشا کنم.)
".He works at night and sleeps during the day" (او شب کار می‌کند و در طول روز می‌خوابد.)
واژه day برخی اوقات به ساعاتی از روز اشاره می‌کند که شما بیدار هستید یا مشغول کار هستید. مثلا:
"a seven-hour working day" (یک روز کاری هفت‌ساعته)
"!Have a nice day" (روز خوبی داشته باشی!)

2 دوره عصر، دوران، روزگار

معادل ها در دیکشنری فارسی: روزگار
مترادف و متضاد age period time
in the early days
در دوران اولیه/اوایل
  • In the early days, the railways mainly carried goods.
    در دوران اولیه [اوایل]، خطوط راه‌آهن عمدتا کالا حمل می‌کردند.
in those days
در روزگار قدیم/قدیم‌ها
  • Most women stayed at home in those days.
    قدیم‌ها بیشتر زن‌ها در خانه می‌ماندند.
in the old days
قدیم‌ها/در گذشته
  • Life was much harder in the old days.
    زندگی، قدیم‌ها خیلی سخت‌تر بود.
in one's day
در دوره کسی
  • In my grandparents’ day, people didn’t have cell phones.
    در دوره [روزگار] پدربزرگ و مادربزرگم، مردم تلفن همراه نداشتند.
[عبارات مرتبط]
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان