1 . صاف کردن
[فعل]

to flatten

/ˈflætən/
فعل گذرا
[گذشته: flattened] [گذشته: flattened] [گذشته کامل: flattened]
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 صاف کردن مسطح کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: هموار کردن صاف کردن
  • 1.I sat on the box and flattened it.
    1. روی آن جعبه نشستم و آن را صاف کردم.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان