1 . ازدواج کردن 2 . عقد کردن
[فعل]

to marry

/ˈmɛri/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: married] [گذشته: married] [گذشته کامل: married]
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 ازدواج کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: ازدواج کردن زن گرفتن عروسی کردن
مترادف و متضاد get married wed divorce
  • 1.He never married.
    1. او هیچوقت ازدواج نکرد.
to marry somebody
با کسی ازدواج کردن
  • Will you marry me?
    با من ازدواج می‌کنی؟

2 عقد کردن کسی را به عقد دیگری درآوردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: عقد کردن
  • 1.They were married by the local priest.
    1. آنها توسط کشیش محلی به عقد هم درآمدند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان