bother


/ˈbɑð.ər/
/ˈbɒðə/

فعل
1
to bother [فعل]
1
اذیت کردن آزار دادن، ناراحت کردن

گذشته: bothered   گذشته کامل: bothered  
  • 1. Don’t worrymy dog won’t bother you.
    1. نگران نباش؛ سگم اذیتت نمی‌کند.
  • 2. If he starts bothering you, let me know.
    2. اگر شروع به اذیتت کرد، به من بگو.
  • Does it bother you that she earns more than you?
    ناراحتت می‌کند که او بیشتر از تو پول در می‌آورد؟
  • ناراحتم می‌کند که فکر کنم او تنهای تنها در آن خانه درندشت است.

فعل
2
to bother [فعل گذرا و ناگذر]
2
نگران کردن زحمت دادن (به خود)، ناراحت کردن

گذشته: bothered   گذشته کامل: bothered  
مترادف:   concern disturb upset worry
متضاد:   comfort
  • 1. I don't care if he doesn't come, it doesn't bother me.
    1. برایم مهم نیست اگر او نیاید، مرا ناراحت نمی‌کند.
  • 2. What bothers journalists ?
    2. چه چیزی روزنامه‌نگاران را نگران می‌کند؟
  • He hasn't even bothered to write.
    او حتی به خود زحمت (نامه) نوشتن هم نداده است.
  • چرا به خود زحمت پرسیدن می‌دهی اگر واقعا علاقه‌مند نیستی؟

فعل
3
to bother [فعل گذرا و ناگذر]
3
مزاحم شدن

گذشته: bothered   گذشته کامل: bothered  
مترادف:   disturb trouble worry
متضاد:   comfort
  • ببخشید که مزاحمتان می‌شوم، اما می‌توانید من را به سمت ایستگاه راهنمایی کنید؟
  • من نمی‌خواستم در روز تعطیلی‌اش با موضوع کاری مزاحمش شوم.

اسم
1
bother [اسم]
1
زحمت دردسر، مزاحمت

دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان