[اسم]

centerpiece

/ˈsɛntərˌpis/
قابل شمارش

1 وسیله تزئینی اصلی آذین مرکزی، هسته مرکزی

  • 1.The centerpiece of the shopping center is a giant fountain.
    1. وسیله تزئینی اصلی مرکز خرید یک فواره بزرگ بود.
  • 2.The reduction of crime levels is the centerpiece of the president's domestic policies.
    2. کاهش سطح جرم و جنایت هسته ی مرکزی سیاست های داخلی رئیس جمهور بود.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان