[فعل]

to clash

/klæʃ/
فعل ناگذر
[گذشته: clashed] [گذشته: clashed] [گذشته کامل: clashed]

1 مبارزه کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: نزاع کردن
مترادف و متضاد fight
  • 1.Police clashed with demonstrators.
    1. پلیس با تظاهرکنندگان مبارزه کرد.

2 جر و بحث کردن مشاجره کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: زد و خورد کردن
  • 1.My parents often clashed about minor things.
    1. والدینم اغلب سر مسائل کوچک جر و بحث می‌کردند.

3 به هم نیامدن (لباس و ...) در تضاد بودن (رنگ)

  • 1.That red tie clashes with your shirt.
    1. آن کراوات قرمز به پیراهن شما نمی‌آید.
[اسم]

clash

/klæʃ/
قابل شمارش

4 جر و بحث مشاجره

معادل ها در دیکشنری فارسی: تنازع
A clash between my parents
جر و بحثی بین والدینم

5 زد و خورد درگیری (خشونت‌آمیز)

معادل ها در دیکشنری فارسی: برخورد زد و خورد منازعه
a clash between A and B
زد و خوردی بین (آ) و (ب)
  • a clash between police and demonstrators
    زد و خوردی بین پلیس و تظاهرکنندگان

6 مغایرت ناسازگاری

a clash of cultures
مغایرت فرهنگ‌ها
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان