[اسم]

conductor

/kənˈdʌktər/
قابل شمارش

1 رهبر ارکستر رهبر گروه موسیقی

معادل ها در دیکشنری فارسی: رهبر ارکستر
  • 1.the principal conductor of the San Francisco Symphony
    1. رهبر اصلی گروه ارکستر سمفونی سان فرانسیسکو

2 مسئول بلیط (قطار و اتوبوس) بلیطچی، بازرس بلیط

  • 1.That old man is a conductor.
    1. آن پیرمرد یک بلیطچی است [آن پیرمرد، مسئول بلیط است].

3 ماده رسانا

معادل ها در دیکشنری فارسی: جسم رسانا هادی
specialized
  • 1.Wood is a poor conductor.
    1. چوب رسانای ضعیفی است.

4 محافظ قطار

مترادف و متضاد guard
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان