[فعل]

to cultivate

/ˈkʌltəˌveɪt/
فعل گذرا
[گذشته: cultivated] [گذشته: cultivated] [گذشته کامل: cultivated]

1 ترویج دادن توسعه دادن

مترادف و متضاد improve refine
  • 1.The professionals had common interests that allowed them to cultivate a working relationship with each other.
    1. آن افراد حرفه‌ای علایق مشترکی داشتند که به آنها اجازه داد روابط کاری را بین یکدیگر ترویج دهند.

2 زراعت کردن کشت کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: عمل آوردن کاشتن کشت کردن
مترادف و متضاد grow
  • 1.The land around here has never been cultivated.
    1. در زمین اطراف اینجا هیچوقت زراعت [کشت‌وزرع] نشده‌است.
  • 2.The people cultivate mainly rice.
    2. مردم عمدتاً برنج کشت می‌کنند.

3 (رابطه) برقرار کردن ایجاد کردن (دوستی)

  • 1.He cultivated links with colleagues in other colleges.
    1. او با همکاران در دیگر کالج‌ها روابط برقرار کرد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان