[فعل]

to depend

/dəˈpend/
فعل ناگذر
[گذشته: depended] [گذشته: depended] [گذشته کامل: depended]

1 بستگی داشتن وابسته بودن

معادل ها در دیکشنری فارسی: بستگی داشتن وابسته بودن
مترادف و متضاد be conditional on be contingent on be subject to pivot on
to depend on/upon somebody/something (for something)
به کسی/چیزی وابسته بودن (برای چیزی)
  • 1. The country depends on the shipping industry for its survival.
    1. کشور برای بقا به صنعت کشتیرانی وابسته است.
  • 2. The farmers depend on rain to produce a good harvest.
    2. کشاورزها برای برداشت محصول خوب به باران وابسته هستند.
to depend on/upon something
به چیزی بستگی داشتن
  • I'm not sure if we'll go to the beach, it depends on the weather.
    مطمئن نیستم که به ساحل برویم، به هوا بستگی دارد.
that depends
بستگی دارد
  • ‘Is he coming?’ ‘That depends. He may not have the time.’
    «آیا او می‌آید؟» «بستگی دارد. او ممکن است وقت نداشته باشد.»

2 روی کسی حساب کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: اتکا کردن متکی بودن
to depend on/upon somebody/something
روی کسی/چیزی حساب کردن
  • You can always depend on Michael in a crisis.
    تو همیشه می‌توانی در بحران روی "مایکل" حساب کنی.
to depend on/upon somebody/something to do something
برای انجام کاری روی کسی/چیزی حساب کردن
  • I'm depending on you to keep your promise.
    من روی تو حساب می‌کنم که به قولت عمل کنی.
to depend on/upon somebody/something doing something
برای انجام کاری روی کسی/چیزی حساب کردن
  • Can we depend on you coming in on Sunday?
    می‌توانیم روی تو حساب کنیم که یکشنبه بیایی؟
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان