[فعل]

to exhaust

/ɪgˈzɑst/
فعل گذرا
[گذشته: exhausted] [گذشته: exhausted] [گذشته کامل: exhausted]

1 تمام کردن کامل مصرف کردن

مترادف و متضاد finish use up waste replenish restock
  • 1.Within three days they had exhausted their food.
    1. در طول سه روز، آنها تمام خوراکی‌هایشان را تمام کرده بودند.

2 (به‌شدت) خسته کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: از پا درآوردن
مترادف و متضاد tire out wear out invigorate refresh
  • 1.The long trip exhausted the children.
    1. آن سفر طولانی بچه‌ها را به‌شدت خسته کرد.
[اسم]

exhaust

/ɪgˈzɑst/
قابل شمارش

3 اگزوز

معادل ها در دیکشنری فارسی: اگزوز
مترادف و متضاد exhaust pipe
  • 1.My car needs a new exhaust.
    1. اتومبیلم به یک اگزوز جدید نیاز دارد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان