[فعل]

to fall apart

/fɔl əˈpɑrt/
فعل ناگذر
[گذشته: fell apart] [گذشته: fell apart] [گذشته کامل: fallen apart]

1 فرو ریختن از هم پاشیدن، متلاشی شدن

معادل ها در دیکشنری فارسی: از هم پاشیدن
  • 1.My old boots are falling apart.
    1. چکمه‌های کهنه‌ام دارند متلاشی می‌شوند [داغون می‌شوند].
  • 2.That old building is going to fall apart soon.
    2. آن ساختمان قدیمی به‌زودی فرو خواهد ریخت.

2 به هم خوردن با مشکل مواجه شدن

  • 1.The deal fell apart because of a lack of financing.
    1. این معامله به دلیل فقدان تامین مالی به هم خورد.
  • 2.Their marriage fell apart when she found out about her husband's affair.
    2. ازدواج آنها به هم خورد، وقتی که او از رابطه نامشروع شوهرش (با زنی دیگر) مطلع شد.

3 فروپاشیدن (از نظر روانی) درهم شکستن، کنترل احساسات خود را ازدست دادن

informal
  • 1.When she learned of her father's death, she fell apart.
    1. وقتی که از مرگ پدرش آگاه شد، فروپاشید.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان