[اسم]

glimpse

/glɪmps/
غیرقابل شمارش

1 نظر اجمالی نگاه کوتاه

معادل ها در دیکشنری فارسی: نگاه
مترادف و متضاد brief look glance sight
  • 1.The tall shrubs kept us from getting a glimpse of the new people who inhabited the beach house.
    1. بوته‌های بلند مانع از این می‌شد که نگاه کوتاهی بر افراد جدیدی که در خانه ساحلی زندگی می‌کنند بیندازیم.
  • 2.This morning we caught our first glimpse of the beautiful shoreline.
    2. امروز صبح برای اولین بار نظری اجمالی بر خط ساحلی زیبا انداختیم.
[فعل]

to glimpse

/glɪmps/
فعل گذرا
[گذشته: glimpsed] [گذشته: glimpsed] [گذشته کامل: glimpsed]

2 نگاه اجمالی کردن دیدن (به مدت کوتاه)

مترادف و متضاد catch sight of notice spot
  • 1.he glimpsed a figure standing in the shade.
    1. او شخصی را دید که در سایه ایستاده بود.
  • 2.I glimpsed him in the crowd.
    2. او را در جمعیت دیدم [در میان جمعیت نگاهی اجمالی به او کردم].
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان