[اسم]

hospital

/ˈhɑːspɪtl/
قابل شمارش

1 بیمارستان

مترادف و متضاد clinic infirmary medical institution
in (the) hospital
در بیمارستان
  • She spent a week in the hospital last year.
    او، پارسال، هفته‌ای را در بیمارستان گذراند.
to go to hospital
به بیمارستان رفتن
  • 1. I have to go to the hospital to have an operation.
    1. من باید به بیمارستان بروم یا یک عمل جراحی داشته باشم.
  • 2. The pain got worse and she had to go to the hospital.
    2. درد بدتر شد و او مجبور شد به بیمارستان برود.
to be rushed/airlifted/taken to hospital
با عجله/با هلیکوپتر/به بیمارستان برده شدن
  • Three people were taken to hospital after a crash on the motorway.
    سه نفر بعد از یک تصادف در بزرگراه به بیمارستان برده شدند.
to be admitted to hospital
در بیمارستان بستری شدن
  • He was admitted to hospital suffering from chest pain.
    او بعد از درد سینه در بیمارستان بستری شد.
to leave/come out of hospital
بیمارستان را ترک کردن/از بیمارستان رفتن
  • Her mother never left the hospital.
    مادرش هیچوقت بیمارستان را ترک نکرد.
to be discharged/released from hospital
از بیمارستان مرخص شدن
  • It was several weeks before he was released from hospital.
    چندین هفته طول کشید تا او از بیمارستان مرخص شود.
کاربرد واژه hospital به معنای بیمارستان
واژه hospital به ساختمان بزرگی گفته می‌شود که در آن افراد بیمار یا آسیب دیده مورد درمان و مراقبت قرار می‌گیرند. مثلا:
"I have to go to the hospital to have an operation" (من باید به بیمارستان بروم یا یک عمل جراحی داشته باشم.)
در انگلیسی بریتانیایی برای گفتن "به بیمارستان" یا "در بیمارستان" از to hospital یا in hospital استفاده می کنند در حالی که در انگلیسی آمریکایی با hospital حرف تعریف the می آورند. مثلا:
"I had to go to hospital" (من مجبور شدم به بیمارستان بروم.) انگلیسی بریتانیایی
"I had to go to the hospital" (من مجبور شدم به بیمارستان بروم.) انگلیسی آمریکایی
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان