[فعل]

to liaise

/liˈeɪz/
فعل ناگذر
[گذشته: liaised] [گذشته: liaised] [گذشته کامل: liaised]

1 همکاری کردن ارتباط برقرار کردن

  • 1.He had to liaise directly with the police while writing the report.
    1 . او مجبور بود هنگام نوشتن گزارش مستقیماً با پلیس همکاری کند.

2 نقش رابط را بازی کردن به‌عنوان رابط عمل کردن، رابط بودن

  • 1.Her job is to liaise between students and teachers.
    1 . کار او رابط بودن بین دانش‌آموزان و معلم‌ها است.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان