[اسم]

line

/lɑɪn/
قابل شمارش

1 خط سطر

a straight/wavy/dotted/diagonal line
یک خط صاف/مواج/نقطه‌چین/قطری
  • Sign your name on the dotted line.
    اسمتان را روی (خط) نقطه‌چین بنویسید.
a vertical/horizontal line
خط عمودی/افقی
parallel lines
خطوط موازی
to go over/cross the line
از خط گذشتن [عبور کردن]
  • 1. Be careful not to cross the line.
    1. مواظب باش که از آن خط عبور نکنی.
  • 2. The ball went over the line.
    2. توپ از خط گذشت.

2 بند طناب

on the line
روی طناب [بند]
  • Hang the clothes on the line to dry.
    لباس‌ها را روی بند آویزان کن تا خشک شوند.

3 بیت سطر

  • 1. How many lines are there on this page?
    1 . این صفحه چند تا سطر دارد؟
  • 2. I can only remember the first two lines of that song.
    2 . من فقط می‌توانم دو بیت اول آن آهنگ را به یاد بیاورم.

4 صف

مترادف و متضاد queue row
to be/stand/wait in line (for something)
در صف بودن/ایستادن/منتظر بودن (برای چیزی)
  • Are you in line?
    شما در [تو] صف هستید؟

5 دیالوگ

a line from the film ‘Casablanca’
یک دیالوگ از فیلم "کازابلانکا"
to learn your lines
حفظ کردن دیالوگ

6 بهانه

informal
مترادف و متضاد excuse
  • 1. How could you believe that line?
    1 . چطور توانستی آن بهانه را باور کنی؟

7 تیکه کلام کلیشه

informal
  • 1. I can't believe he used that old line on me.
    1 . باورم نمی‌شود که آن تیکه کلام قدیمی را به من گفت.
توضیحاتی در رابطه با line
واژه line در این مفهوم اشاره به جمله یا جملاتی بخصوص دارد که از آن‌ها برای مخ‌زدن یا تحت تاثیر قرار دادن استفاده می‌شود.

8 خط آهن

the Hudson Line
خط آهن "هادسون"

9 (خط) تلفن

to hold the line
تلفن را نگه داشتن
  • Please hold the line. I'll see if she's available or not.
    لطفا تلفن را نگه دارید. می‌بینم که او در دسترس است یا نه.
to get somebody on the line
کسی پشت خط تلفن بودن
  • I've got Chris Foster on the line for you.
    "کریس فاستر" پشت تلفن با شما کار دارد.
a busy line
خط تلفن اشغال
  • That line is busy.
    آن خط تلفن اشغال است.

10 کابل (تلفن یا برق) سیم

power and phone lines
کابل‌های برق و تلفن

11 مجموعه (کالای تجاری)

  • 1. Our new sportswear line will be in stores shortly.
    1 . مجموعه لباس ورزشی جدید ما به زودی به بازار خواهد آمد.
[فعل]

to line

/lɑɪn/
فعل گذرا
[گذشته: lined] [گذشته: lined] [گذشته کامل: lined]

12 صف کشیدن به خط شدن

to line the streets
در خیابان‌ها صف کشیدن
  • People lined the streets to watch the race.
    مردم در خیابان‌ها صف کشیدند تا آن مسابقه را تماشا کنند.

13 آستر کردن (درون چیزی را) پوشاندن

to line something (with something)
چیزی را (با چیزی) آستر کردن
  • The boots are lined with fur.
    این چکمه‌ها با خز آستر شده‌اند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان