[فعل]

to recover

/rɪˈkʌv.ər/
فعل گذرا
[گذشته: recovered] [گذشته: recovered] [گذشته کامل: recovered]

1 بازستاندن برگرداندن

  • 1.The NASA team was unable to recover the space capsule.
    1. ناسا نتوانست سفینه فضایی را بازستاند.

2 بهبود یافتن ترمیم شدن

معادل ها در دیکشنری فارسی: التیام یافتن بهبود یافتن خوب شدن
  • 1.The economy was quick to recover after the election.
    1. اقتصاد بعد از انتخابات به‌سرعت بهبود یافت.

3 دوره نقاهت گذراندن (بعد از بیماری) بهتر شدن

  • 1.He's still recovering from his operation.
    1. او هنوز دارد دوران نقاهت بعد از عمل را می‌گذراند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان