[فعل]

to remain

/rɪˈmeɪn/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: remained] [گذشته: remained] [گذشته کامل: remained]

1 باقی ماندن

معادل ها در دیکشنری فارسی: بازماندن باقی ماندن پاییدن
to remain something
چیزی باقی ماندن
  • 1. The exact date of the wedding remains a secret.
    1. تاریخ دقیق عروسی یک راز باقی می‌ماند.
  • 2. The true location of the treasure remains a mystery.
    2. مکان حقیقی گنج یک راز باقی می‌ماند.

2 ماندن

معادل ها در دیکشنری فارسی: ماندن
to remain +adv/prep of place
ماندن در جایی
  • 1. She will remain at her mother's until I return.
    1. تا وقتی من برگردم او در خانه مادرش خواهد ماند.
  • 2. The doctor ordered him to remain in bed for a few days.
    2. دکتر به او دستور داد تا چند روز در تختخواب بماند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان