[فعل]

to ruminate

/ˈruːmɪneɪt/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: ruminated] [گذشته: ruminated] [گذشته کامل: ruminated]

1 فکر کردن اندیشیدن

مترادف و متضاد ponder reflect upon
  • 1.She ruminated for weeks about whether to tell him or not.
    1. او هفته‌ها درباره اینکه به او بگوید یا نگوید اندیشید.

2 نشخوار کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: نشخوار کردن
  • 1.Goats were ruminating nonchalantly around them.
    1. بزها با خونسردی دوروبر آنها نشخوار می‌کردند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان