[فعل]

to shuffle

/ˈʃʌfl/
فعل ناگذر
[گذشته: shuffled] [گذشته: shuffled] [گذشته کامل: shuffled]

1 لخ‌لخ‌کنان راه رفتن با پا روی زمین کشیدن راه رفتن

  • 1.The old man shuffled along the road.
    1. پیرمرد در امتداد جاده لخ‌لخ‌کنان راه می‌رفت.

2 بر زدن (ورق)

معادل ها در دیکشنری فارسی: بر زدن
  • 1.Shuffle the cards and deal out seven to each player.
    1. ورق‌ها را بُر بزنید و به هر نفر هفت ورق بدهید.
[اسم]

shuffle

/ˈʃʌfl/
غیرقابل شمارش

3 بر (ورق) عمل بر زدن

معادل ها در دیکشنری فارسی: بر
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان