stay


/steɪ/
/steɪ/

فعل
1
to stay [فعل]
1
ماندن باقی ماندن

گذشته: stayed   گذشته کامل: stayed  
مترادف:   linger remain reside wait
متضاد:   depart go leave move
  • 1. I have a meeting at three so I can’t stay long .
    1. من ساعت سه یک جلسه دارم بنابراین نمی‌توانم زیاد بمانم.
  • 2. من امشب تا دیروقت بیرون می‌مانم.
  • باید روی فرم بمانی.
  • مغازه‌ای که تا نیمه شب باز می‌ماند [است].

فعل
2
to stay [فعل ناگذر]
2
اقامت داشتن

گذشته: stayed   گذشته کامل: stayed  
مترادف:   board lodge
  • آخرین باری که اینجا بودیم، در یک هتل اقامت داشتیم.

اسم
1
stay [اسم]
1
اقامت

مترادف:   stop vacation visit
  • از اقامتت در "توکیو" لذت بردی؟
  • من حوالی آخر اقامتم در لوس آنجلس او را ملاقات کردم.
  • در طول اقامت طولانی‌اش در جنوب، او تنها یک پرتره نقاشی کرد.
  • او نتوانست مجاب شود که اقامتش را طولانی کند.