[اسم]

swing

/swɪŋ/
قابل شمارش

1 نوسان

the swing of a pendulum
نوسان یک آونگ
upward swings in the stock market
نوسانات رو به بالا در بازار سهام

2 تاب

معادل ها در دیکشنری فارسی: تاب
to push somebody on a swing
کسی را روی تاب هل دادن
  • Jake wanted me to push him on the swing.
    "جیک" از من می‌خواست که او را روی تاب هل بدهم.

3 چرخش (دست و بدن هنگام ضربه زدن در گلف)

[فعل]

to swing

/swɪŋ/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: swung] [گذشته: swung] [گذشته کامل: swung]

4 نوسان داشتن تاب خوردن، تاب دادن

معادل ها در دیکشنری فارسی: تاب خوردن تاب دادن
to swing something
چیزی را تاب دادن
  • He walked along the path swinging his rolled-up umbrella.
    او در امتداد مسیر راه رفت در حالی که چتر بسته شده‌اش را تاب می‌داد.
to swing from something
از چیزی تاب خوردن
  • A set of keys swung from her belt.
    یک دسته کلید از کمربند او تاب می‌خورد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان