[فعل]

to unfold

/ʌnˈfəʊld/
فعل گذرا
[گذشته: unfolded] [گذشته: unfolded] [گذشته کامل: unfolded]

1 باز کردن

مترادف و متضاد fold
  • 1.He watched her expression as she unfolded the letter.
    1. او به حالت چهره او وقتی که نامه را باز کرد، نگاه کرد.

2 پیش رفتن (داستان) برملا شدن، آشکار شدن

  • 1.As the plot unfolds, you gradually realize that all your initial assumptions were wrong.
    1. همان‌طور که داستان پیش می‌رود، کم‌کم خواهید فهمید که تمام حدسیات اولیه شما اشتباه بود.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان