[صفت]

unforeseen

/ˌʌnfɔrˈsin/
غیرقابل مقایسه

1 پیش‌بینی‌نشده

مترادف و متضاد unexpected unpredicted expected predictable
  • 1. The divers faced unforeseen trouble in their search for the wreck.
    1 . غواصان در جستجوی کشتی غرق شده به مشکلی پیش‌بینی‌نشده برخوردند.
  • 2. The probe into the congressman's finances turned up some unforeseen difficulties.
    2 . کاوش در مسائل مالی آقای نماینده مجلس مشکلات پیش‌بینی‌نشده‌ای به وجود آورد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان