[صفت]

wretched

/ˈrɛʧɪd/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: more wretched] [حالت عالی: most wretched]

1 بدحال مریض‌احوال

مترادف و متضاد ill sick unwell well
  • 1.You look wretched—what's wrong?
    1. مریض‌احوال به نظر می‌رسی؛ چی شده؟

2 تأسف‌بار فلاکت‌بار

معادل ها در دیکشنری فارسی: نکبت‌بار فلاکت‌بار
formal
مترادف و متضاد awful harsh miserable poor comfortable luxurious
  • 1.She had a wretched time of it at school.
    1. او در مدرسه اوقات فلاکت‌باری داشت.

3 بیچاره بدبخت، مفلوک

formal
مترادف و متضاد miserable unfortunate unlucky fortunate
  • 1.She finally agreed to have the wretched animal put down.
    1. او بالاخره موافقت کرد که حیوان بیچاره را راحت کند [بکشد].

4 منفور اعصاب‌خردکن

معادل ها در دیکشنری فارسی: پدرسوخته
informal
مترادف و متضاد contemptible despicable admirable worthy
  • 1.Is it that wretched woman again?
    1. آیا دوباره آن زن منفور آمده است؟
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان