1 . گیرکرده
[صفت]

stuck

/stʌk/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: more stuck] [حالت عالی: most stuck]
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 گیرکرده

  • 1.I hate being stuck behind a desk all day.
    1. متنفرم از اینکه تمام روز را پشت یک میز گیر کنم [بنشینم].
  • 2.My key got stuck in the lock.
    2. کلیدم در درون قفل گیر کرد.
  • 3.This door seems to be stuck.
    3. این در به نظر گیر کرده‌است.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان