[اسم]

ambition

/æmˈbɪʃ.ən/
قابل شمارش

1 بلندپروازی جاه‌طلبی

to have ambition
بلندپروازی داشتن
  • My sister always had more ambition than I did.
    خواهرم همیشه بلندپروازی بیشتری نسبت به من داشت.
political/literary/sporting ... ambitions
بلندپروازی‌های سیاسی/ادبی/ورزشی و...

2 آرزو

مترادف و متضاد aspiration intention
ambition of being/doing something
آرزوی چیزی بودن/کاری انجام دادن
  • She never achieved her ambition of becoming a famous writer.
    او هیچوقت به آرزوی یک نویسنده مشهور شدن نرسید.
ambition to be/do something
آرزوی چیزی بودن/کاری انجام دادن
  • His ambition is to run his own business.
    آرزوی او این است که خودش صاحبکار باشد.
lifelong ambition
آرزوی همیشگی [کل عمر]
  • It had been her lifelong ambition.
    آن آرزوی همیشگی او بود.
[عبارات مرتبط]
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان