[صفت]

blind

/blɑɪnd/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: blinder] [حالت عالی: blindest]

1 نابینا کور

معادل ها در دیکشنری فارسی: روشندل نابینا کور
مترادف و متضاد unsighted visionless visually impaired sighted
  • 1.She's been blind since birth.
    1. او از زمان تولد نابینا بوده‌است.

2 غافل بی‌توجه

مترادف و متضاد imperceptive perceptive
  • 1.They were blind to the fact that they had little chance to succeed.
    1. آنها نسبت به این حقیقت که شانس کمی برای موفقیت داشتند، غافل بودند.

3 کور (پیچ و ...) غیرقابل‌رؤیت

[فعل]

to blind

/blɑɪnd/
فعل گذرا
[گذشته: blinded] [گذشته: blinded] [گذشته کامل: blinded]

4 نابینا کردن (موقتی یا دائمی) دید را مختل کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: کور کردن
  • 1.I was blinded for a couple of seconds by the glare of the sun.
    1. برای چندین ثانیه توسط تشعشع خورشید نابینا شدم [تابش خورشید برای چندین ثانیه دیدم را مختل کرد].
[اسم]

blind

/blɑɪnd/
قابل شمارش

5 کرکره پرده

معادل ها در دیکشنری فارسی: کرکره
  • 1.She pulled down the blinds.
    1. او کرکره‌ها را (پایین) کشید.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان