busy


/ˈbɪz.i/
/ˈbɪzi/

صفت
1
busy [صفت]
1
پرمشغله مشغول، شلوغ

تفضیلی: busier عالی: busiest 
مترادف:   absorbed hard at work hectic involved occupied unavailable
متضاد:   free idle quiet
  • 1. " Would you come to the party?" " Sorry, I'm busy."
    1. «به آن مهمانی می‌آیی؟» «متاسفم، پرمشغله هستم [سرم شلوغ است].»
  • 2. The stores are always busy at Christmas.
    2. مغازه‌ها همیشه در (زمان) کریسمس شلوغ هستند.
  • Kate's busy with her homework.
    "کیت" مشغول (انجام) تکالیفش است.
  • 1. هفته پرمشغله‌ای پیش رو دارم.
  • 2. استراحت کن؛ روز پرمشغله‌ای داشتی.

صفت
2
busy [صفت]
2
اشغال (خط تلفن)

تفضیلی: busier عالی: busiest 
مترادف:   engaged
  • I called Sonya , but her line was busy.
    من به سونیا زنگ زدم، اما خط تلفنش اشغال بود.
  • I keep getting a busy signal.
    من مدام (وقتی زنگ می‌زدم) بوق اشغال می‌شنیدم.
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان