[فعل]

to challenge

/ˈʧælənʤ/
فعل گذرا
[گذشته: challenged] [گذشته: challenged] [گذشته کامل: challenged]

1 به چالش کشیدن به مبارزه طلبیدن

مترادف و متضاد confront dare question
to challenge something/somebody
چیزی/کسی را به چالش کشیدن
  • No one bothered to challenge the prominent lawyer.
    هیچ کس زحمت به خود نداد که وکیل مشهور را به چالش بکشد.
to challenge somebody (to something)
کسی را (با چیزی) به مبارزه طلبیدن
  • Aaron Burr challenged Alexander Hamilton to a duel.
    "ارون بر" "الکساندر همیلتون" را با دوئل به مبارزه طلبید.
to challenge somebody to do something
کسی را با انجام کاری به مبارزه طلبیدن
  • The opposition leader challenged the prime minister to call an election.
    رهبر حزب مخالف نخست وزیر را با فراخواندن به انتخابات به مبارزه طلبید.

2 زیر سوال بردن مورد پرسش قرار دادن

مترادف و متضاد disagree with dispute object to question
to challenge something
چیزی را مورد پرسش قرار دادن/زیر سوال بردن
  • 1. She does not like anyone challenging her authority.
    1. او دوست ندارد کسی حوزه اختیارات او را زیر سوال ببرد.
  • 2. The story was completely untrue and was challenged in court.
    2. داستان کاملا غیرواقعی بود و در دادگاه مورد پرسش قرار داده شد.
[اسم]

challenge

/ˈʧælənʤ/
قابل شمارش

3 چالش

معادل ها در دیکشنری فارسی: چالش
مترادف و متضاد confrontation with dare provocation questioning of summons
  • 1.You know me - I like a challenge.
    1. تو مرا می‌شناسی؛ چالش را دوست دارم.
an exciting/interesting challenge
یک چالش هیجان‌انگیز/جالب
to face a challenge
با چالش مواجه شدن
a challenge for somebody
چالش برای کسی
  • Finishing the 26-mile race was a challenge for most of the participants.
    تمام کردن مسابقه 26 مایلی برای بیشتر شرکت‌کنندگان یک چالش بود.

4 دعوت به مبارزه یا بازی

مترادف و متضاد dare stand against summons
to accept/take up/refuse a challenge
دعوت به مبارزه را پذیرفتن/قبول کردن/رد کردن
  • He accepted the challenge.
    او آن دعوت به مبارزه را پذیرفت.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان