[اسم]

company

/ˈkʌm.pə.ni/
قابل شمارش
[جمع: companies]

1 شرکت شرکا

معادل ها در دیکشنری فارسی: شرکت کمپانی
مترادف و متضاد business corporation firm
  • 1.He works for a software company.
    1. او برای یک شرکت نرم‌افزاری کار می‌کند.
  • 2.I work for Duggan and Company.
    2. من برای "دوگان و شرکا" کار می‌کنم.

2 مصاحبت هم‌صحبت، همنشین، همراه

معادل ها در دیکشنری فارسی: مهمان صحبت مصاحبت محضر
to have company
مهمان داشتن
  • I didn't realize you had company.
    نمی‌دانستم مهمان داری.
to enjoy somebody's company
از مصاحبت با کسی لذت بردن
  • I really enjoy his company.
    من خیلی از مصاحبت با او لذت می‌برم.
to want company
هم‌صحبت/همراه خواستن
  • Do you want company or would you rather go by yourself?
    هم‌صحبت می‌خواهی یا ترجیح می‌دهی خودت تنهایی بروی؟
for company
برای مصاحبت
  • He's coming with me for company.
    او برای مصاحبت دارد همراه من می‌آید.
good company
هم‌صحبت خوب
  • The children are very good company.
    بچه‌ها خیلی هم‌صحبت‌های خوبی هستند.

3 گروهان

معادل ها در دیکشنری فارسی: گروهان

4 گروه هنرپیشگان (تئاتر و...) گروه (هنری)

a theater/dance company
گروه هنرپیشگان تئاتر/رقاصان
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان