[صفت]

critical

/ˈkrɪtɪkəl/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: more critical] [حالت عالی: most critical]

1 بسیار مهم حیاتی

معادل ها در دیکشنری فارسی: مبرم
مترادف و متضاد crucial
critical to something
حیاتی برای چیزی
  • The president's support is critical to this project.
    حمایت رئیس جمهور برای این پروژه حیاتی است.
to be of critical importance
بسیار اهمیت داشتن
  • Foreign trade is of critical importance to the economy.
    تجارت خارجی برای اقتصاد بسیار اهمیت دارد.
a critical decision
یک تصمیم بسیار مهم

2 منتقدانه انتقادآمیز، انتقادی

معادل ها در دیکشنری فارسی: انتقادآمیز انتقادی ایرادگیر
a critical comment/report/observation
نظر/گزارش/دید [نگرش] انتقادی
  • He made some highly critical remarks.
    او چند نظر بسیار انتقادی داد.
critical of somebody/something
از کسی/چیزی انتقاد داشتن
  • Tom's parents were highly critical of the school.
    پدر و مادر "تام" به‌شدت از مدرسه انتقاد داشتند.
with a critical eye
با دید انتقادی [منتقدانه]
  • She looked round the room with a critical eye.
    او با دید انتقادی به اطراف اتاق نگاهی انداخت.

3 بحرانی وخیم

معادل ها در دیکشنری فارسی: حاد وخیم
critical condition
وضعیت بحرانی
  • The doctors said her condition was critical and she might not survive.
    پزشکان گفتند که وضعیت او بحرانی است و ممکن است جان سالم به در نبرد.
critical period/situation
دوره/وضعیت وخیم
  • changes that took place during the critical period at the end of the war
    تغییراتی که در طول دوره وخیم پایان جنگ رخ می‌دهند
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان