[اسم]

customer

/ˈkʌs.tə.mər/
قابل شمارش

1 مشتری

معادل ها در دیکشنری فارسی: مشتری
مترادف و متضاد buyer purchaser shopper seller
  • 1.Mrs. Wilson is one of our regular customers.
    1. خانم "ویلسون" یکی از مشتری‌های دائمی [همیشگی] ماست.
a satisfied customer
یک مشتری راضی
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان