[اسم]

face

/feɪs/
قابل شمارش

1 صورت چهره، رو

مترادف و متضاد countenance expression visage
long/round/thin/beautiful/freckled... face
صورت کشیده/گرد/لاغر/زیبا/کک و مکی و...
  • 1. She has got brown eyes and round face.
    1. او چشمانی قهوه‌ای و صورتی گرد دارد.
  • 2. She's got a long, thin face.
    2. او یک صورت کشیده لاغر دارد.
the look on one's face
نگاه (در) چهره کسی
  • You should have seen the look on her face when I told her!
    وقتی به او گفتم باید حالت چهره او را می‌دیدی!
a sad/happy/smiling... face
چهره غمگین/خوشحال/خندان و...
  • Maggie looked at him with a sad face.
    "مگی" با چهره‌ای غمگین به او نگاه کرد.
face to face
رو در رو
  • I’ve never met her face to face.
    من هیچ‌وقت او را رو در رو ندیده‌ام.
one's face lit up
چهره کسی خوشحال شدن [به نظر رسیدن]
  • Her face lit up when she spoke of the past.
    چهره‌اش خوشحال شد، وقتی که از گذشته صحبت کرد.
one's face fall
چهره کسی غمگین/ناامید شدن [به نظر رسیدن]
  • His face fell when he read the headlines.
    چهره‌اش غمگین شد، وقتی که عناوین را خواند.
کاربرد واژه face به معنای صورت
واژه face به معنای "صورت" به قسمت جلویی سر انسان از پیشانی تا چانه گفته می‌شود. مثلا:
"a round face" (یک صورت گرد)
واژه face وقتی اشاره به حالت صورت افراد می‌کند معمولا معنای "چهره" نیز می‌دهد. مثلا:
"a sad/happy face" (یک چهره غمگین/خوشحال)

2 نما (ساختمان) بخش عمودی (کوه یا صخره)

معادل ها در دیکشنری فارسی: نما
مترادف و متضاد side surface
the north/south/front ... face
نما شمالی/جنوبی/جلو و...
  • Ivy covered the front face of the house.
    پیچک نمای جلوی خانه را پوشاند.
the rock/cliff face
بخش عمودی صخره
  • The birds build their nests in the rock face.
    پرنده‌ها آشیانه‌های خود را در بخش عمودی صخره می‌سازند.
face of a mountain
بخش عمودی [پرشیب] کوه
  • The team climbed the north face of the mountain.
    تیم از شیب شمالی کوه بالا رفت.

3 آدم فرد، چهره

معادل ها در دیکشنری فارسی: چهره
a familiar face
آدم آشنا
  • She looked around for a familiar face.
    او به دنبال آدم آشنا به اطراف نگاه کرد.
a new face
یک آدم جدید
  • It's nice to see some new faces here this evening.
    خوب است که امشب چند آدم جدید اینجا می‌بینیم.
same old face
همان آدم تکراری
  • I'm fed up of seeing the same old faces every time we go out!
    هر بار که بیرون می‌رویم از دیدن همان آدم‌های تکراری خسته شدم!

4 صفحه (ساعت دیواری یا مچی)

  • 1.What was the precise time on that clock face when you looked at it just now?
    1. زمان دقیق روی صفحه ساعت چه بود وقتی که همین الان به آن نگاه کردی؟

5 وجه بعد

  • 1.How many faces does a cube have?
    1. یک مکعب چند وجه دارد؟

6 وجهه

face of something
وجهه چیزی
  • This would change the face of Malaysian politics
    این وجهه سیاست مالزی را تغییر خواهد داد.
[فعل]

to face

/feɪs/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: faced] [گذشته: faced] [گذشته کامل: faced]

7 رو به (طرفی، کسی یا چیزی) بودن رو به (طرفی، کسی یا چیزی) کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: مشرف بودن
to face + adv./prep.
رو به طرفی (شمال/شرق و...) بودن
  • 1. Our house faces north.
    1. خانه ما رو به شمال است [خانه ما شمالی است].
  • 2. The dining room faces east.
    2. اتاق غذاخوری رو به شرق است.
to face somebody/something
رو به کسی/چیزی کردن/بودن
  • 1. Most of the rooms face the sea.
    1. بیشتر اتاق‌ها رو به دریا هستند.
  • 2. She turned and faced him.
    2. او برگشت و رو به او کرد.
کاربرد فعل face به معنای رو به طرفی بودن
فعل face به معنای این است که چیزی/شخصی مقابل چیزی/شخصی قرار داشته باشد یا اینکه چهره کسی به طرف سمت خاصی باشد.

8 مواجه شدن روبه‌رو شدن

معادل ها در دیکشنری فارسی: روبرو شدن مواجه شدن مقابله کردن
مترادف و متضاد confront meet
to face somebody/something
با کسی/چیزی مواجه شدن
  • 1. He finds it difficult to face his problems.
    1. مواجه شدن با مشکلاتش برای او دشوار است.
  • 2. The mountain climbers faced grave danger on the cliff.
    2. کوهنوردان با خطر مرگباری روی صخره مواجه شدند.
to be faced with something
با چیزی مواجه بودن
  • She's faced with a difficult decision.
    او با تصمیم سختی مواجه بوده است.
can't face something/doing something
چیزی/انجام چیزی را تحمل نکردن/کنار نیامدن
  • 1. I can't face seeing them.
    1. نمی‌توانم دیدن آن‌ها را تحمل کنم [نمی‌توانم با دیدن آن‌ها کنار بیایم].
  • 2. I just can't face work today.
    2. امروز واقعا نمی‌توانم کار را تحمل کنم.
کاربرد فعل face به معنای مواجه شدن
فعل face به معنای "مواجه شدن" زمانی استفاده می‌شود که شما با مشکل یا موضوع یا شخص خاصی روبه‌رو هستید و باید با آن دست‌و‌پنجه نرم کنید. مثلا:
".The company is facing a financial crisis" (شرکت با بحران مالی مواجه است.)
".She's faced with a difficult decision" (او با تصمیم سختی مواجه بوده است.)

9 پذیرفتن

مترادف و متضاد accept
to face the fact/truth ...
حقیقت را پذیرفتن
  • I think Phil has to face the fact that she no longer loves him.
    به نظرم "فیل" باید این حقیقت را بپذیرد که او دیگر دوستش ندارد.
to face it
قبول کردن/پذیرفتن
  • Face it, kid. You’re never going to be a rock star.
    قبول کن، بچه. تو هیچ‌وقت ستاره راک نمی‌شوی.
Let's face it
بیایید بپذیریم
  • Let's face it, we're not going to win.
    بیایید بپذیریم، ما پیروز نخواهیم شد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان