[صفت]

fit

/fɪt/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: fitter] [حالت عالی: fittest]

1 مناسب قابل

مترادف و متضاد suitable
fit for somebody/something
مناسب برای کسی/چیزی
  • Do you think she’s fit for the job?
    فکر می‌کنی او مناسب آن کار است؟
fit to do something
مناسب برای انجام کاری
  • This food isn’t fit to eat.
    این غذا قابل خوردن نیست [مناسب خوردن نیست].

2 متناسب تندرست

مترادف و متضاد fitting good enough proper suitable inappropriate unfit
fit to do something
متناسب برای انجام کاری
  • You need to be very fit to go mountain climbing.
    شما باید برای کوهنوردی بسیار تندرست باشید.
to get/keep fit
متناسب شدن/ماندن
  • 1. I jog to keep fit.
    1. من برای متناسب ماندن به پیاده‌روی می‌روم.
  • 2. I joined a gym to get fit.
    2. من برای داشتن هیکلی متناسب به باشگاه پیوستم [برای روی فرم آمدن عضو باشگاه شدم].
fit for something
تندرست برای کاری
  • He's had a bad cold and isn't fit enough for work yet.
    او سرمای بدی خورد و هنوز برای کار به اندازه کافی تندرست [سرحال] نیست.

3 جذاب (از نظر جنسی) خوش‌قیافه، زیبا

informal
[فعل]

to fit

/fɪt/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: fitted] [گذشته: fitted] [گذشته کامل: fitted]

4 اندازه بودن

مترادف و متضاد be the correct size be the right size be too big be too small
  • 1. I tried the dress on, but it didn’t fit.
    1 . آن لباس را پوشیدم، اما اندازه‌ام نبود.
to fit somebody/something
اندازه کسی/چیزی بودن
  • That jacket fits you perfectly.
    آن کت کاملا اندازه شماست.

5 نصب کردن کار گذاشتن

مترادف و متضاد fix install
to fit something
چیزی را نصب کردن
  • You ought to fit a smoke alarm in the kitchen.
    شما باید یک هشدار دود (آتش) در آشپزخانه نصب کنید.
to fit a room/house ... with something
در اتاق/خانه چیزی نصب کردن
  • The rooms were all fitted with smoke alarms.
    در اتاق‌ها هشدارهای دود نصب شده بود.

6 متناسب بودن جور درآمدن با

to fit something
با چیزی جور درآمدن
  • 1. The facts certainly fit your theory.
    1. حقایق قطعا با نظریه تو جور درمی‌آید.
  • 2. You ought to put on a formal dress or suit to fit that party.
    2. تو باید لباس رسمی یا کت و شلوار بپوشی تا متناسب با آن مهمانی شوی.
to fit into something
با چیزی جور درآمدن
  • His pictures don't fit into any category.
    عکس‌های او با هیچ دسته‌بندی جور درنمی‌آمد.

7 مناسب ساختن

to fit somebody/something for something
کسی/چیزی را برای چیزی مناسب ساختن
  • His experience fitted him perfectly for the job.
    تجربه‌اش او را بسیار برای کار مناسب ساخت.
to fit somebody/something to do something
کسی/چیزی را برای انجام کاری مناسب ساختن
  • His experience fitted him to do the job.
    تجربه‌اش او را برای انجام این کار مناسب ساخت.

8 پرو کردن

[اسم]

fit

/fɪt/
غیرقابل شمارش

9 مناسب اندازه، زیبنده

a good/perfect fit
به خوبی/کاملا اندازه
  • 1. the dress was a perfect fit.
    1. آن لباس کاملا اندازه بود.
  • 2. This coat is a really good fit.
    2. این کت به خوبی اندازه است.

10 تشنج حمله

مترادف و متضاد convulsion seizure
to have fits
تشنج کردن
  • The child had frequent fits.
    آن کودک تشنج‌های مکرری داشت [آن کودک مدام تشنج می‌کرد].
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان