[صفت]

impatient

/ɪmˈpeɪ.ʃənt/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: more impatient] [حالت عالی: most impatient]

1 بی‌صبر عجول، کم‌صبر

مترادف و متضاد patient
  • 1.An impatient driver behind me sounded his horn.
    1. یک راننده عجول پشت سر من بوق زد.
  • 2.Don’t be so impatient, you’ll get your turn.
    2. این‌قدر بی‌صبر نباش، نوبت تو هم خواهد شد.

2 مشتاق

  • 1.People are impatient for change in this country.
    1. مردم مشتاق تغییر در این کشور هستند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان