[فعل]

to intercept

/ˌɪntərˈsɛpt/
فعل گذرا
[گذشته: intercepted] [گذشته: intercepted] [گذشته کامل: intercepted]

1 جلو گیری کردن حائل شدن، قطع کردن

  • 1.Intelligence agencies intercepted a series of telephone calls.
    1 . ماموران اطلاعاتی از یک سری تماس های تلفنی جلوگیری کردند.
  • 2.The canopy prevents surface runoff by intercepting heavy rainfall.
    2 . پوشش برگ درختان با جلوگیری کردن از بارش شدید باران از فرسایش سطح خاک جلوگیری می کند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان