[فعل]

to intercede

/ˌɪntərˈsiːd/
فعل ناگذر
[گذشته: interceded] [گذشته: interceded] [گذشته کامل: interceded]

1 پادرمیانی کردن شفاعت کردن، وساطت کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: پایمردی کردن وساطت کردن شفاعت کردن
formal
  • 1.My good friend, Senator Bowie, interceded with the authorities on my behalf.
    1. دوست خوب من، سناتور "بووی" به خاطر من با مقامات مسئول وساطت کرد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان