[صفت]

massive

/ˈmæsɪv/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: more massive] [حالت عالی: most massive]

1 عظیم حجیم، سنگین

معادل ها در دیکشنری فارسی: حجیم کوه‌پیکر
مترادف و متضاد enormous gigantic huge tiny
  • 1.From lifting weights, Willie had developed massive arm muscles.
    1. "ویلی" به خاطر وزنه زدن توانسته عضلات بازوی حجیمی داشته باشد.
  • 2.The boss asked some employees to lift the massive box.
    2. رئیس از چند کارمند خواست تا جعبه سنگین را بلند کنند.
  • 3.The main building on the campus was so massive that the new students had trouble finding their way around at first.
    3. ساختمان اصلی پردیس انقدر عظیم بود که دانشجویان جدید در پیدا کردن راهشان به مشکل بر می‌خوردند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان