[اسم]

means

/miːnz/
قابل شمارش

1 وسیله ابزار، شیوه، راه

معادل ها در دیکشنری فارسی: طریق
means of something/of doing something
ابزار چیزی/انجام کاری
  • They had no means of communication.
    آنها هیچ ابزار ارتباطی نداشتند.
means of transportation
وسیله نقلیه
  • 1. We need to find some other means of transportation.
    1. باید به دنبال نوع دیگری از وسیله نقلیه بگردیم.
  • 2. We needed to get to London but we had no means of transport.
    2. ما مجبور بودیم به لندن برویم، اما هیچ وسیله نقلیه‌ای نداشتیم.

2 منابع (مالی، طبیعی و ...) درآمد، ثروت

تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان