[فعل]

to override

/ˈoʊvərˌraɪd/
فعل گذرا
[گذشته: overrode] [گذشته: overrode] [گذشته کامل: overridden]

1 لغو کردن باطل کردن

مترادف و متضاد overrule
  • 1.The chairman overrode the committee's objections and signed the agreement.
    1 . رئیس مخالفت‌های کمیسیون را لغو و قرارداد را امضا کرد.

2 (از چیزی) مهم‌تر بودن ارجحیت داشتن

  • 1.The needs of the mother should not override the needs of the child.
    1 . نیازهای مادر نباید مهم‌تر از نیازهای فرزند باشد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان