[اسم]

pretext

/ˈpriːtekst/
قابل شمارش

1 بهانه عذر، دستاویز

معادل ها در دیکشنری فارسی: بهانه دستاویز عذر مستمسک
مترادف و متضاد excuse explanation justification reason
  • 1.Be careful not to give him a pretext to report you.
    1. مراقب باش که بهانه به دست او ندهی که گزارشت را بدهد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان