[فعل]

to prevent

/prɪˈvent/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: prevented] [گذشته: prevented] [گذشته کامل: prevented]

1 جلوگیری کردن پیشگیری کردن

مترادف و متضاد disallow hinder prohibit stop allow cause encourage
to prevent something
جلوی چیزی را گرفتن/از چیزی جلوگیری کردن
  • 1. The government took steps to prevent a scandal.
    1. دولت اقداماتی کرد تا جلوی یک رسوایی را بگیرد.
  • 2. to prevent accidents
    2. جلوگیری کردن از حوادث
to prevent somebody/something from doing something
از انجام کاری توسط کسی/چیزی جلوگیری کردن
  • We were prevented from entering the building.
    از ورود ما به ساختمان جلوگیری شد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان