[صفت]

quiet

/ˈkwɑɪ.ət/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: quieter] [حالت عالی: quietest]

1 ساکت بی‌صدا

مترادف و متضاد noiseless silent still loud noisy
  • 1.It's so quiet without the kids here.
    1 . بدون بچه‌ها اینجا خیلی ساکت است.
  • 2.Our new dishwasher is very quiet.
    2 . ماشین ظرفشویی جدید ما خیلی بی‌صدا است.
to go quiet
ساکت شدن
  • He went very quiet so I knew he was upset.
    او بسیار ساکت شد، برای همین فهمیدم که ناراحت است.
to be quiet
ساکت بودن [حرف نزدن]
  • 1. “Be quiet,” said the teacher.
    1. معلم گفت: «ساکت باشید.»
  • 2. Can you be quiet, please?
    2. می‌توانی ساکت باشی، لطفاً؟
to keep something/somebody quiet
چیزی/کسی را ساکت نگه داشتن
  • Could you keep the kids quiet while I'm on the phone?
    می‌توانی بچه‌ها را ساکت نگه داری وقتی که من پای تلفن هستم؟

2 خلوت

مترادف و متضاد empty busy crowded
  • 1.I’d love to go on holiday somewhere where it’s nice and quiet.
    1 . دوست دارم جایی به تعطیلات بروم که زیبا و خلوت است.
  • 2.The street below was quiet.
    2 . خیابان پایین، خلوت بود.
  • 3.They had a quiet wedding.
    3 . آنها یک عروسی خلوت برگزار کردند.
a quiet road/street/location
یک جاده/خیابان/مکان خلوت
  • The hotel is in a quiet location near the sea.
    آن هتل در مکانی خلوت نزدیک دریا است.

3 آرام

مترادف و متضاد calm peaceful
a quiet night/life/sea ...
شب/زندگی/دریا و ... آرام
  • 1. I'd like to spend a quiet night at home.
    1. من دوست دارم شب آرامی را در خانه به سر ببرم.
  • 2. They lead a quiet life.
    2. آن‌ها زندگی آرامی دارند.

4 آرام و کم‌حرف

مترادف و متضاد reticent
  • 1.I loved his quiet, middle-aged parents.
    1 . من والدین میان‌سال و آرام او را دوست داشتم.
  • 2.She was quiet and shy.
    2 . او آرام، کم‌حرف و خجالتی بود.
a strange, quiet girl
یک دختر عجیب و کم‌حرف
  • My girlfriend is a strange, quiet girl.
    دوست‌دخترم یک دختر عجیب و کم‌حرف است.

5 خصوصی پنهانی

مترادف و متضاد confidential private secret
quiet wedding
عروسی خصوصی/پنهانی
  • 1. They had a quiet wedding.
    1. آنها یک عروسی خصوصی داشتند [گرفتند].
  • 2. We wanted a quiet wedding.
    2. ما یک عروسی خصوصی می‌خواستیم.

6 کساد (کسب‌وکار)

مترادف و متضاد slack
  • 1.Business is usually quieter at this time of year.
    1 . کسب‌وکار معمولاً در این موقع از سال کسادتر است.
quiet time
زمان/موقع کساد
  • August is a quiet time of year for the retail trade.
    آگوست زمان کساد سال برای کار خرده‌فروشی است.

7 نامحسوس کنترل‌شده، نامتظاهر

مترادف و متضاد restrained unobtrusive
quiet confidence
اعتماد به نفس کنترل‌شده
  • Molly spoke with quiet confidence.
    "مالی" با اعتماد به نفس کنترل‌شده حرف می‌زد.
quiet authority
اختیار نامحسوس
  • He had an air of quiet authority.
    او حالتی از اختیار نامحسوس داشت.
[اسم]

quiet

/ˈkwɑɪ.ət/
غیرقابل شمارش

8 سکوت آرامش

مترادف و متضاد calm peace silence
  • 1.She needs some peace and quiet.
    1 . او به کمی آرامش و سکوت نیاز دارد.
  • 2.The ringing of the telephone shattered the early morning quiet.
    2 . صدای زنگ تلفن، سکوت صبح زود را در هم شکست.
[فعل]

to quiet

/ˈkwɑɪ.ət/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: quieted] [گذشته: quieted] [گذشته کامل: quieted]

9 ساکت کردن ساکت شدن، آرام کردن، آرام شدن

مترادف و متضاد calm down make or become silent
  • 1.The wind dropped and the sea quieted.
    1 . باد قطع شد و دریا آرام شد.
to quiet somebody/something (down)
کسی/چیزی را ساکت/آرام کردن
  • 1. He quieted the crowd with a gesture.
    1. او جمعیت را با یک اشاره ساکت کرد.
  • 2. He's very good at quieting the kids.
    2. او خیلی در ساکت‌کردن بچه‌ها مهارت دارد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان