[فعل]

to realize

/ˈrɪə.laɪz/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: realized] [گذشته: realized] [گذشته کامل: realized]

1 فهمیدن پی بردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: پی بردن
مترادف و متضاد discern perceive understand
to realize something
متوجه چیزی شدن
  • I hope you realize the seriousness of this crime.
    امیدوارم متوجه جدیت این جرم بشوی.
to realize that…
پی بردن که...
  • I suddenly realized that I'd met her before.
    ناگهان پی بردم که او را قبلاً دیده‌ام.
to realize how/what…
فهمیدن که چقدر/چه و...
  • I didn't realize how unhappy she was.
    نفهمیدم که چقدر ناراحت بود.

2 تحقق یافتن به وقوع پیوستن

معادل ها در دیکشنری فارسی: سر گرفتن

3 تحقق بخشیدن

تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان