[اسم]

shoe

/ʃu/
قابل شمارش

1 کفش

معادل ها در دیکشنری فارسی: کفش
مترادف و متضاد footwear
a pair of shoes
یک جفت کفش
  • He put on his new pair of shoes.
    او جفت کفش‌های جدیدش را پوشید.
to put on/wear/take off shoes
کفش پوشیدن/پا کردن/درآوردن
  • He took his shoes and socks off.
    او کفش و جورابش را درآورد.
a shoe brush/polish/size
برس/واکس براق‌کننده/سایز کفش
to tie one's shoes
بند کفش خود را بستن
  • 1. He tied his shoes in a double knot.
    1. او بند کفشش را به صورت پاپیونی بست.
  • 2. Hurry and tie your shoes.
    2. عجله کن و (بند) کفش‌هایت را ببند.
to clean/polish one's shoes
کفش خود را تمیز کردن/واکس زدن
  • We used to clean our shoes every evening before we went to bed.
    ما عادت داشتیم هر شب قبل از خوابیدن کفش‌هایمان را تمیز کنیم.
a shoe store
یک مغازه کفش‌فروشی
کاربرد اسم shoe به معنای کفش
معادل فارسی اسم shoe "کفش" است. به چیزی که معمولاً از چرم، پلاستیک و یا پارچه ضخیم ساخته شده‌است و پا را تا مچ می‌پوشاند، shoe یا کفش گفته می‌شود. واژه shoe معمولاً به‌صورت جمع به کار می‌رود (shoes)؛ زیرا shoe در حالت مفرد فقط به معنای یک لنگه کفش است و shoes به معنای یک جفت کفش است. مثال:
".Hurry and tie your shoes" (عجله کن و (بند) کفش‌هایت را ببند.)
[فعل]

to shoe

/ʃu/
فعل گذرا

2 نعل کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: نعل کردن
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان