[فعل]

to sob

/sɒb/
فعل ناگذر
[گذشته: sobbed] [گذشته: sobbed] [گذشته کامل: sobbed]

1 هق هق کردن گریه کردن

  • 1.We found her sobbing in a corner.
    1. ما او را گوشه‌ای در حال هق هق کردن یافتیم.
[اسم]

sob

/sɒb/
قابل شمارش

2 هق هق گریه (شدید)

معادل ها در دیکشنری فارسی: گریه و زاری
  • 1.I could hear her sobs through the wall.
    1. من می‌توانستم هق هق او را در آن طرف دیوار بشنوم.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان