[اسم]

vision

/ˈvɪʒən/
غیرقابل شمارش

1 دید بینایی

معادل ها در دیکشنری فارسی: بصر بینایی دید سو
مترادف و متضاد eyesight sight view
  • 1.Ted had perfect vision, and that helped to make him a good baseball player.
    1. "تد" بینایی بسیار خوبی داشت و این کمک کرد که او بازیکن بیسبال خوبی شود.
  • 2.The glasses that Irma bought corrected her nearsighted vision.
    2. عینکی که "ایرما" خرید دید نزدیک‌بینش را خوب کرد.
  • 3.With the aid of the binoculars, my vision improved enough to see the entire vicinity.
    3. با کمک دوربین دوچشمی دید من به اندازه کافی خوب شد تا بتوانم تمام اطراف را ببینم.

2 چشم‌انداز تصور

مترادف و متضاد conceptualization mental picture plans
a vision of a better society
چشم‌اندازی از یک جامعه بهتر
vision of the future
چشم‌اندازی از آینده

3 دوراندیشی تدبیر، آینده‌نگری

مترادف و متضاد apparition dream fantasy plans
  • 1.As a leader, he lacked vision.
    1. به عنوان رهبر، او دوراندیشی نداشت.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان